loading...

رهگذر کوچه های باران...

بازدید : 272
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 14:37

حاج میثم مطیعی داشت شبکه قرآن دعا کمیل میخوند..

و من...

بیشتر از هروقت دیگه‌‌‌ای دلم تنگ شده...

برای خودم...

برای تو‌...

برای خدا...

برای یارب گفتن‌ها..برای‌ ...

شب جمعه است...

هوایت نکنم میمیرم....

صلی الله علیک یا اباعبدالله...

♥ نوشته شده در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۹ ساعت 0:3 توسط انگشت سبابه:

گر صبر کنی ز غوره حلوا سلزی فرزندم
بازدید : 371
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 14:37

خب آبجی اینا که فعلا نرفتن.

کتابخونه مون رسید.اونچه گفتم و خواسته بودم نشد.بعد از گذشت چهار ماه،بنده خدا نجار ساخته،نمیدونم یادش رفته بوده بش چی سفارش دادیم یا چی،دلم میخواست کل طبقات با عمق 40سانتی باشه که

این حجم از کتاب تو قفسه‌هاش جا بشه .

حالا شده این!

.

فعلا سروته گذاشتن،نتوستم درست عکس بگیرم.

برا دیدنش باید گوشی رو سروته گرف :/

طبقه پایینی فقط عمق 40سانتی داره و از بقیه اش بزرگتره.

نمیدونم..

فعلا که گیجم،حالا تا چن روز آینده که اتاق رو کلا تخلیه کنم و کتابخونه‌ها رو ببریم و بچینیم،ببینم چی از آب در میاد :/

توکل به خدا...

و الحمدلله.

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 18:27 توسط انگشت سبابه:

برای خودم،برای تو ...
بازدید : 192
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 14:37

آقای نجار صبی زنگ زدن که کتابخونه آماده اس!

نمیدونم واقعا اونطور که میخواستم و سفارش داده بودم،ساخته شده یانه.دل تو دلم نیس برا دیدن کتابخونه مون :)

دعا کنید خوب شده باشه😓 عصری میریم تحویل بگیریم.

کلی براش ذوووق دارم :)

گوشیمم آقاهه گفته تا آخر امروز درست میکنه تحویل میده،فقط یه کم کارش مونده بوده. امیدوارم اونم خوب جواب بده و مث مال بابا نشه که گفت درست کردم اما درست نشده بود.

آبجی،عصر میره خونشون و احتمالا آخرین پست رو دارم مینویسم برا این سری،ولی‌‌ان‌شاءالله گوشیم برسه به وب سر میزنم :)

پ.ن:

هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد

گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد

خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند
تا فراموش شود یاد تو، هرچند نشد

من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد....

«فاضل نظری»

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 14:57 توسط انگشت سبابه:

برای خودم،برای تو ...
بازدید : 257
پنجشنبه 28 آبان 1399 زمان : 23:37

حسرت خوردن بر نداشته‌ها،هدر دادن داشته‌هاست.

مولا علی علیه السلام

:)

پ.ن:

یه mb4 دارم که فقط با هندزفری میشه گوش داد،ولی کلا هنگه،و فقط باید به شارژ و برق باشه تا بشه گوش داد.

اما خب همینم غنیمته :)

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۹ ساعت 19:50 توسط انگشت سبابه

نترس از این شب کشدار
برچسب ها )+ , )+meaning , )+ emoticon , )+) ,
بازدید : 328
پنجشنبه 28 آبان 1399 زمان : 23:37

دیگه از وقتی گوشیم خراب شد،این چن ماه،که گوشی ندارم،دیگه هیچی گوش ندادم،از آهنگ‌ها و مداحیا...

خب البته من اصلن اهل آهنگ و اینا نیستم و خیلی کم آهنگی روگوش میدم.و تو گوشیم اندازه انگشتای دست هم کمتر آهنگ داشتم ولی خب اونایی که داشتم رو خیلی دوست داشتم.(مث آهنگهای آقای قلیچ که مضمون مذهبی هم دارن، و یکی دو تا آهنگ آقای علیرضا قربانی و اشرف زاده .)

حالا مداحی بیشتر... ولی خب اونم مداحیای خاصی که به دلم مینشست رو نگه داشته بودم تو گوشیم.مث مداحیای آقای مطیعی و رسولی و پویانفر..

تا قبل از این،خیلی پیش میومد که موقع کار تو آشپزخونه،گوشی رو روشن میذاشتم رو اون مداحی و آهنگها.

و حالم خیلی خوب میشد...

ولی این مدت کلا خالی ِ خالی ام..

نمیدونم خوبه یا بد،ولی

گاهی وقتا خیلی دلم برا اون روزا تنگ میشه هرچند دیگه یه جورایی افتادیم تو ترک! :/

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۹ ساعت 19:25 توسط انگشت سبابه:

نترس از این شب کشدار
برچسب ها
بازدید : 342
پنجشنبه 28 آبان 1399 زمان : 23:37

. بسیاری از ما دعا نمیکنیم،

بلکه می‌نالیم!

میخوایم خدا رو راهنمایی کنیم،

بجای اینکه از خداوند راهنمایی بخوایم....


.دعا مایه آرامشه. اینکه پدرم یا مادرم دعا میکند به من آرامش میدهد،

.حالا هر دعایی باشد...

.من میخوام آرام باشم.و مایه‌ی آرامش بقیه باشم.

اگر بخوایم مایه آرامش بقیه باشیم،

باید با دیدن ما به یاد خدا بیفتند.

ما خودمون باید به یاد خدا باشیم..

.خوش به حال بنده‌‌‌ای که خدا بخاطر او یاد میشود

و وای به حال بنده‌‌‌ای که خدا بخاطر او ‌فراموش میشود....

خیلی از مشکلات خانه‌ها اینه که آدم‌ها یاد خدا نمیکنند و ذکر خدا نشده اند.

چکار کنیم ذکر خدا بشیم؟ چکنم مایه آرامش بشوم؟چکنم رنگ خدا بگیرم؟

«أنا جلیس من ذکرنی»

عدم آرامش در سایه اینهاس!اهل سوءظن بودن،عدم احترام به پدر و مادر،اهل دروغ،اهل حرام،اهل بی احترامی...

چون ذکر نیستم.

اگر حواسمان جمع نباشد،آرامش در زندگی نداریم.

اهل خیرخواهی،اهل صداقت...

همینکه توبه کردی بری پیش خدا،ذکر الله میشی...

برای اینکه ذکر خدا باشیم،باید بنده خدا باشیم.

هر لحظه در حال بندگی باشیم.هرچه که عمل کردیم،مایه ذکریم و آرامش....

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۹ ساعت 18:16 توسط انگشت سبابه:

نمیدونم خوبه یا بد!
بازدید : 143
چهارشنبه 27 آبان 1399 زمان : 9:36

بعد کلی دوری و‌ دلتنگی،

سلام به وبلاگم و‌رفقا..

بالاخره آبجیم اینا امشب اومدن اینجا،و من هم تونستم این آخر شبی یه سر به اینجا و وب رفقا بزنم...

تو‌همه‌ی روزهایی که نت نیست،حرف واسه نوشتن هست،اما الان... دقیقا نمیدونم چیا بنویسم چیا یادم موندن و ...

اما،

امشب تونستم یه کم وب رفقا رو بخونم،

واقعا دلم برا نوشته‌ها و حال و هوای خاص وب‌هاتون تنگ شده بود...

دلم برا همتون تنگ میشه همیشه. و تو دلم برای همتون آرزوی سلامتی و‌حال خوب و‌خوشدلی رو دارم...

خیلی مواظب خودتون باشین...

تو روزهایی که گذشت،تونستیم بالاخره یه سروسامونی به پشت بوممون بدیم خداروشکر،که البته هنوز یه خرده کار داره..ولی خب :)

نمیدونم بقیه هم مث ما هستن یا فقط ماییم که اینقد خرت و‌پرت داریم! رو پشت بوم همه چی ریخته بودیم تو هر گوشه کنارش...

تو این روزا کلی خاطره برام زنده شد...وقتی رفتم سروقت کارتن‌های کتاب دوران مدرسه ام!دبستان و راهنمایی..

کتابا و دفترا و خاطره‌ها..نامه‌هایی که برا همکلاسیم نوشته بودم وقتی باهام قهر کرده بود :/ نامه اون یکی دوستم برا من :) چقد بچگی ناب و خالصی داشتیم...

کارتن کتابا و پوسترها و روزنامه‌هایی که الان حکم عتیقه رو دارن :)) و ....

شنبه که رفته بودم پشت بوم،هوا هم ابری و بارونی بود هم آفتابی،همزمان که داشت بارون میبارید،آفتاب هم بود،روی پشت بوم،یه صحنه‌ی خیلی زیبا از رنگین کمونی که بخاطر تلاقی بارون و خورشید درست شده بود تو آسمون دیدم،و چقد دلم سوخت که گوشی نداشتم تا از این صحنه و‌پهنه‌ی بسیار شیرین و‌زیبا عکس بگیرم...

(این هوا خیلی شبیه به حال دل من بود...هرچند شاید رنگین کمانی در کار نبود...)

امروز یه کم سرم خلوت شده بود،تونستم چن صفحه‌ی اول کتاب «مربع‌های قرمز» خاطرات حاج حسین یکتای عزیز رو بخونم.به تازگی این کتاب به دستم رسیده،البته به امانت،و نه برا خودم :(

حاج حسین،برای من،عزیزترین یادگاریِ دوران دانشگاهم هست...من هیچ شناختی از ایشون نداشتم تا قبل از دانشگا..

بعد از اردوی راهیان نور خابگاه و اومد و رفت‌های حاج حسین تو مراسمای مختلف خابگاه،با این یادگار ِشیرین ِ دوران جنگ آشنا شدم.. و .....

حرفهای حاج حسین همیشه برام جذاب و خاص و ناب بوده و هست...

چقدر خوشحال شدم وقتی همین چند وقت پیش،تو مراسم رونمایی از تقریظ حضرت آقا بر کتاب مربع‌های قرمز،حضرت آقا عبای خودشونو برا حاج حسین بعنوان هدیه فرستادن...

خدا‌‌ان‌شاءالله بسلامت و با عزت،حفظ شون کنه...

توی صفحات اول کتاب یادداشتی از ایشون خوندم که نوشته بودن« دلم پر از تنهایی و دلتنگی است» ... خیلی حالم دگرگون شد با این جمله و‌جملات بعدی...

امیدوارم،امیدوارم بتونم این کتابو بخونمش تو این هفته.

گوشی قدیمیمو داده بودم یه جا دیگه تعمیر،امروز آقاهه گفت بیشتر کاراشو انجام داده،تا آخر هفته‌‌ان‌شاءالله تحویل میده.هرچند دلم پیش اون گوشی اندرویدم هس،اما باز خیلی خوشحالم که الحمدلله این گوشی قدیمیه داره درست میشه..

اینطوری دیگه میتونم به اینجا و وبلاگ رفقا سر بزنم و بخونمتون،هرچند نمیشه باهاش پست نوشت.ولی جای شکر داره...ان شاءالله که درست بشه واقعا..

و یک خبر غم انگیز که تو این هفته شنیدم،خبر فوت اون آقایی که سالهای سال تو نماز جمعه‌ها و نماز‌های عید فطر شهرمون،مُکَبّر بودن بخاطر کرونا...واقعا ناراحت شدم.اصلن باورم نمیشه،اون صدای ملکوتی رو دیگه نمیشنوم...

من سالها با این صدا خاطره داشتم،از بچگی عاشق نماز عید فطر بودم بخاطر نوا و صدای این بزرگوار که قنوتا و‌تکبیرهای خاص نماز عید رو‌به چه زیبایی میخوندن...

حیف شد واقعا... روحشون شاد...

و خدا رحمت کنه همه‌ی رفتگان رو بخصوص عزیزان از دست رفته‌ی کرونایی که واقها تو غربت بدی برای همیشه از این دنیا میرن....

هرچند با دیدن برنامه زندگی پس از زندگی شبهای پنجشنبه شبکه چهار،کلا دیدم نسبت به مرگ و‌رفتن داره عوض میشه..

اما حال دل داغدار بازمانده‌ها خیلی غریبه...

امروز در حین عوض کردن کانالهای تلوزیون،تو یکی از این برنامه‌های درسی تلوزیونی،یه جمله‌‌‌ای از یه درسی توجه ام رو جلب کرد..

درست جمله اش رو یادم نیس اما به این مضمون که:

خدا شیطان رو بخاطر سجده نکردن به آدم از خودش روند،و طردش کرد...

فک کنید حال خداوند چگونه هست وقتی بندگانش،اطاعت شیطانی را میکنند که او بخاطر آنها او را از خود رانده؟ ....

من جوابی نداشتم برای این سوال.....

فقط...

ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک الرحمة

انک انت الوهاب...

♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ ساعت 3:41 توسط انگشت سبابه:

۳۲. تک بیتی های رو مُخ!
بازدید : 142
يکشنبه 17 آبان 1399 زمان : 11:38

دلدارم تو جانانم تو

من کویری تشنه بارانم تو


همراهت من همرازم تو

آغازم تو آوازم تو


میگردم میگردم سرگردانم

افتاده افتاده آتش بر جانم


تنها در باران آوازم تو

همرازم تو آوازم تو.....

♥ نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 14:17 توسط انگشت سبابه:

سهمیه تغییر رشته هیئت علمی در کنکور 99 چگونه است
بازدید : 183
پنجشنبه 14 آبان 1399 زمان : 2:41

بازدید : 252
پنجشنبه 14 آبان 1399 زمان : 2:41

نَقل هس که یه روز پیامبر صلی الله علیه و آله به مسجد اومدن،مولا علی علیه السلام مسجد نبودن!پیامبر به مردمی‌که تو مسجد بودن فرمودن:چرا تو چهره‌ی هیچکدومتون،دلتنگی برای علی نمیبینم؟!....

مردم اون دوران که وضعشون معلوم بود که عهد اخوت روز غدیر و سفارش پیامبر رو فراموش کردن و شد آنچه که نباید میشد...

اما...

من حرفم سر دل خودمونه!

امروز روز میلاد پیامبرمون و امام صادق علیه السلام بودش،واقعا ماها چقددلتنگ پیامبر و امامان مون میشیم؟

آیا برای امام زمان مون هم دلتنگی حس میکنیم؟

امروز که روز میلاد حضرت رو تبریک میگفتیم،آیا اگه پیامبر رو رودر روی خودمون میدیدیم،تو چهره‌ی ماها دلتنگی برای فرزند غریبش رو میدید؟!...

واقعا دلتنگ مولامون حضرت مهدی هستیم؟؟

نکنه شرمنده‌ی پیامبرمون بشیم ماهم.....

خدایا دل ما رو دریاب...

♥ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 20:1 توسط انگشت سبابه:

عیـــد میــــلاد محمّــد آمد
برچسب ها شما هم اینطوری ,

تعداد صفحات : 0

آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :